متن کتاب روضه های استاد فاطمی نیا/امام حسين و ياران عليهم السلام (2)
امام حسين و ياران عليهم السلام (2)
خدايا! آخرين جمعه ماه مبارك رمضان است . در شب هاى جمعه زيارت آقا امام حسين عليه السلام مستجب است ، انجام بدهيم . ديگر دور و نزديك هم براى آقا فرقى ندارد. نيت مى كنيم به نيت امام ، شهداء اموات ، ذوى الحقوق و هر كس به شما التماس دعا گفته ، معلمتان بوده ، چيزى به شما رسانده ، حقى بر شما دارد و همسرانتان و فرزندانتان ، خواهر و برادرتان و از جانب همه نيت بفرماييد. السلام عليك يا ابا عبدالله و ادامه زيارتنامه تا حضرت زهرا . آن عالم سنى چه نقطه سفيدى در زندگى داشت ؟ عالم سنى منزل عالم شيعه آمد و گفت چه خبر است كه اين قدر زيارت حسين عليه السلام مى رويد؟ نعوذ بالله گفت : اين بدعتها چيست ؟ گفت : بدعت نيست ، سنت است ، مستحب است . تمام انبياء زيارت ابى عبدالله عليه السلام مى روند. بحث شان طولانى شد. خلاصه ، پاسى از شب گذشت و عالم سنى گفت : من مى روم منزلم مى خوابم تو هم استراحت كن ، نماز صبح كه خواندى بيا منزل ما بحث را دنبال كنيم ، با همين قرار خوابيدند و عالم شيعى بعد از نماز، در خانه آن عالم سنى رفت ، در زد، اهل بيتشان آمدند. گفت بگوييد فلانى هستم ، با ايشان قرار دارم . گفتند: آقا! پدر ما در منزل نيست . گفت : كجاست ؟ ديشب با من قرار داشت . گفتند ايشان رفته كربلا. ظاهرا آن شهر در نزديكى كربلا بوده است . چون اين مساءله براى آن عالم شيعه خيلى عجيب بود، او هم روانه كربلا مى شود. چه شده خدايا؟ ديشب ما هر چه حرف زديم نتوانستيم قانعش كنيم ، چه شده پس ؟ رفت ، ديد كه نشسته پاى ضريح ابى عبدالله . حالا تفسيرش و نقل به معنايش اين است كه مى گويد: آقا! من غلط كردم . نفهميدم . من تا حالا نفهميده بودم حالا فهميدم . آنچنان گرم زيارت بود كه متوجه اين نبود. او هم رفت و اشاره اى به او كرد و خودش را متوجه او كرد. گفت : چطور شد تو آمدى زيارت ؟ تو كه قانع نمى شدى ! تو كه زير بار نمى رفتى ! گفت : خدا من را هدايت كرده . خدايا! به حق ابى عبدالله ما را، تواءم با عافيت ، هدايت كن . تواءم با عافيت متنبه كن . يك نقطه سفيد، در زندگى است ممكن است بيايد و به دادت برسد دستت را بگيرد. اين نقطه سفيد در زندگى ات باشد، يك دلى را شاد كرده باشى ، گره اى را باز كرده باشى ، اين ها از نظر خدا دور نمى شود. گفت : چطور شد؟ گفت : از شما جدا شدم ، رفتم خوابيدم ديدم كه كجاوه اى بين زمين و آسمان حركت مى كند. ديدم ، دو بانوى مجلله در داخل كجاوه نشسته اند و كاغذهاى كوچكى از كجاوه فرو مى ريزد. پرسيدم اين دو تا خانم كى اند؟ گفتند: يكى خديجه كبرى عليهاالسلام است ، يكى فاطمه زهراست عليهاالسلام . گفتم كجا مى روند؟ گفت : مگر نمى دانى كه شب جمعه است . كربلا زيارت ابى عبدالله عليه السلام مى روند؟ مى گويد: ديدم كه نامه هاى كوچكى فرو مى ريزد، برداشتم يكى از آن ها را خواندم ديدم نوشته : اين امان نامه اى است كه مادر حسين عليه السلام به زوارش مى دهد. يا اباعبدالله ! ما كه الان راه نداريم برويم . اگر راه باز شود ما هجوم مى بريم . انسان ها كه سهل است ، حيوانات هم اين معنا را مى دانند. آن زمانى كه قبر نازنين آقا را، متوكل ملعون خراب كرده بود. مى دانيد كه چند دفعه قبر آقا را تا حالا خراب كردند در تاريخ داريم كه دو نفر از شيعيان ، به زحمت و آهسته به زيارت ابى عبدالله رفتند. چون متوكل ملعون نگهبان مى گذاشت تا كسى نرود آقا را زيارت كند. قضيه اين جورى است . مظلوميت آقا كه يكى دو تا نيست . نزديك قبر نورانى بودند كه مشاهده مى كنند يك شيرى در كنار قبر است ؛ يكى از اين ها وحشت كرده بود، گفته بود، كه ما اين همه زحمت كشيديم و آمديم ، حالا شيرآمده كه حيوان درنده است و ما نزديك نمى توانيم برويم . خب ! بالاخره آن وقت ها در اطراف كربلا خانه اى نبوده و بيابان بوده است . يك بقعه اى براى ابى عبدالله عليه السلام ساخته بودند و بقيه باز بود و بيابان بود. يك مرتبه آن ها ترسيده بودند. يكى از اينها گفته بوده كه اين قدر بدان كه اين شير هم مثل من و تو زائر است . كارى با ما ندارد. اين را يكى از اولياء به من گفته است . مى گويد: نزديك رفته بودند ديده بودند كه شير آمده ، پايش زخم است . اين زخم را به قبر آقا مى مالد. چند دفعه پايش را به قبر آقا ماليد و راه افتاد رفت .
خدايا! آخرين جمعه ماه مبارك رمضان است . در شب هاى جمعه زيارت آقا امام حسين عليه السلام مستجب است ، انجام بدهيم . ديگر دور و نزديك هم براى آقا فرقى ندارد. نيت مى كنيم به نيت امام ، شهداء اموات ، ذوى الحقوق و هر كس به شما التماس دعا گفته ، معلمتان بوده ، چيزى به شما رسانده ، حقى بر شما دارد و همسرانتان و فرزندانتان ، خواهر و برادرتان و از جانب همه نيت بفرماييد. السلام عليك يا ابا عبدالله و ادامه زيارتنامه تا حضرت زهرا . آن عالم سنى چه نقطه سفيدى در زندگى داشت ؟ عالم سنى منزل عالم شيعه آمد و گفت چه خبر است كه اين قدر زيارت حسين عليه السلام مى رويد؟ نعوذ بالله گفت : اين بدعتها چيست ؟ گفت : بدعت نيست ، سنت است ، مستحب است . تمام انبياء زيارت ابى عبدالله عليه السلام مى روند. بحث شان طولانى شد. خلاصه ، پاسى از شب گذشت و عالم سنى گفت : من مى روم منزلم مى خوابم تو هم استراحت كن ، نماز صبح كه خواندى بيا منزل ما بحث را دنبال كنيم ، با همين قرار خوابيدند و عالم شيعى بعد از نماز، در خانه آن عالم سنى رفت ، در زد، اهل بيتشان آمدند. گفت بگوييد فلانى هستم ، با ايشان قرار دارم . گفتند: آقا! پدر ما در منزل نيست . گفت : كجاست ؟ ديشب با من قرار داشت . گفتند ايشان رفته كربلا. ظاهرا آن شهر در نزديكى كربلا بوده است . چون اين مساءله براى آن عالم شيعه خيلى عجيب بود، او هم روانه كربلا مى شود. چه شده خدايا؟ ديشب ما هر چه حرف زديم نتوانستيم قانعش كنيم ، چه شده پس ؟ رفت ، ديد كه نشسته پاى ضريح ابى عبدالله . حالا تفسيرش و نقل به معنايش اين است كه مى گويد: آقا! من غلط كردم . نفهميدم . من تا حالا نفهميده بودم حالا فهميدم . آنچنان گرم زيارت بود كه متوجه اين نبود. او هم رفت و اشاره اى به او كرد و خودش را متوجه او كرد. گفت : چطور شد تو آمدى زيارت ؟ تو كه قانع نمى شدى ! تو كه زير بار نمى رفتى ! گفت : خدا من را هدايت كرده . خدايا! به حق ابى عبدالله ما را، تواءم با عافيت ، هدايت كن . تواءم با عافيت متنبه كن . يك نقطه سفيد، در زندگى است ممكن است بيايد و به دادت برسد دستت را بگيرد. اين نقطه سفيد در زندگى ات باشد، يك دلى را شاد كرده باشى ، گره اى را باز كرده باشى ، اين ها از نظر خدا دور نمى شود. گفت : چطور شد؟ گفت : از شما جدا شدم ، رفتم خوابيدم ديدم كه كجاوه اى بين زمين و آسمان حركت مى كند. ديدم ، دو بانوى مجلله در داخل كجاوه نشسته اند و كاغذهاى كوچكى از كجاوه فرو مى ريزد. پرسيدم اين دو تا خانم كى اند؟ گفتند: يكى خديجه كبرى عليهاالسلام است ، يكى فاطمه زهراست عليهاالسلام . گفتم كجا مى روند؟ گفت : مگر نمى دانى كه شب جمعه است . كربلا زيارت ابى عبدالله عليه السلام مى روند؟ مى گويد: ديدم كه نامه هاى كوچكى فرو مى ريزد، برداشتم يكى از آن ها را خواندم ديدم نوشته : اين امان نامه اى است كه مادر حسين عليه السلام به زوارش مى دهد. يا اباعبدالله ! ما كه الان راه نداريم برويم . اگر راه باز شود ما هجوم مى بريم . انسان ها كه سهل است ، حيوانات هم اين معنا را مى دانند. آن زمانى كه قبر نازنين آقا را، متوكل ملعون خراب كرده بود. مى دانيد كه چند دفعه قبر آقا را تا حالا خراب كردند در تاريخ داريم كه دو نفر از شيعيان ، به زحمت و آهسته به زيارت ابى عبدالله رفتند. چون متوكل ملعون نگهبان مى گذاشت تا كسى نرود آقا را زيارت كند. قضيه اين جورى است . مظلوميت آقا كه يكى دو تا نيست . نزديك قبر نورانى بودند كه مشاهده مى كنند يك شيرى در كنار قبر است ؛ يكى از اين ها وحشت كرده بود، گفته بود، كه ما اين همه زحمت كشيديم و آمديم ، حالا شيرآمده كه حيوان درنده است و ما نزديك نمى توانيم برويم . خب ! بالاخره آن وقت ها در اطراف كربلا خانه اى نبوده و بيابان بوده است . يك بقعه اى براى ابى عبدالله عليه السلام ساخته بودند و بقيه باز بود و بيابان بود. يك مرتبه آن ها ترسيده بودند. يكى از اينها گفته بوده كه اين قدر بدان كه اين شير هم مثل من و تو زائر است . كارى با ما ندارد. اين را يكى از اولياء به من گفته است . مى گويد: نزديك رفته بودند ديده بودند كه شير آمده ، پايش زخم است . اين زخم را به قبر آقا مى مالد. چند دفعه پايش را به قبر آقا ماليد و راه افتاد رفت .
آقا! آن حيوان بوده ، شيعيان تو كه انسانند، گل سرسبد آفرينش اند. آقا! يك شفاعتى بكن ! كه حسرت به دل ما نماند. يك قبر شش گوشه شنيديم ؛ با اين آرزو از دنيا نرويم .
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۲/۱۹ ساعت 10:20 توسط جهت رفع کسالتم از دوستان التماس دعا دارم
|