امام حسين و ياران عليهم السلام (3)

اولين شب جمعه ماه مبارك رمضان است و شب زيارتى آقا ابى عبدالله . در يك مكانى نزديك كربلا يك منطقه اى بود. آنجا سنى و شيعه با هم سكونت داشتند. نقل مى كنند كه يك شب در آن منطقه يك عالم سنى با يك عالم شيعه به هم رسيدند. بحث شان در گرفت در مورد زيارت ابى عبدالله عليه السلام . آن عالم سنى گفته بود كه شما چرا اين قدر مى رويد كربلا؟ اين كارها چى است از پيش خودتان مى كنيد؟ عالم شيعه گفته بود سنت است مستحب است . او هم مى گفت كه چطور سنت است از كجا مى گوييد؟
آقايان ! الان دعا كنيد كه خدا به سلامتى ، به عافيت موانع را برطرف كند ان شاء الله برويم كربلا. الان ما معذوريم كه نمى رويم و الا روايات زيادى داريم . اى بسا شايد علمائى را بگرديد پيدا كنيد كه زيارت ابى عبدالله را مثل مكه ، واجب هم مى دانند. لااقل اين قدر هست كه روايات مى فرمايد: ترك زيارت ابى عبدالله بدون عذر عمر انسان را كوتاه مى كند اين قدر مهم است . الان ما معذوريم . بحمدالله مردم ما حسينى اند. اگر راه باز شود و موانع برطرف شود، مردم مثل سيل مى روند. ان شاء الله قسمت مى شود.
اين عالم شيعه و سنى بحثشان طول كشيده بود و پاسى از شب گذشته بود خسته شده بودند. آخر قرار را بر اين گذاشتند كه هر كس برود در منزل خودش بخوابد و بعد از نماز صبح بحث را ادامه بدهند. عالم سنى گفت كه تو بيا منزل ما، من مى روم مى خوابم . عالم شيعه قبول كرد. در منزل خودش ‍ هر كس استراحت كند و بعد از نماز، عالم شيعه ، منزل عالم سنى برود و بحث را دوستانه ادامه بدهند. اگر در بحث هواى نفس نباشد، تفاهم و حسن نيت باشد، به جائى مى رسد. عالم شيعه بر حسب قرار، بعد از نماز، خانه عالم سنى رفت و در زد. اهل و عيالش پشت در آمدند و گفتند كه پدر ما نيست ! گفت : كجاست ؟ با من قرار داشته ؟ گفتند: پدر ما رفت كربلا! تعجب كرد. براى چى كربلا؟! از سر شب با هم بحث كرديم زير بار نرفت و بنا شد من بيايم در همين موضوع بحث كنم اين چطور شد كربلا رفت ؟ آقايان ! سربسته عرض مى كنم ، آى مردم ، آى مهمانان خدا و امام زمان و دعاى كميل ! حواستان جمع باشد يك وقتى يك كسى يك خيرى انجام مى دهد مى آيند به خاطر آن يك خيرت در يك وقت مخصوصى دستش را مى گيرند. يك وقت شرى مى كند و به خاطر آن شر، يك موقع معين زمينش ‍ مى زنند. حواستان جمع باشد. حالا اين عالم سنى چه خيرى كرده بوده كه يك دفعه دستش را مى گيرند؟ سه چهار ساعت بحث قانعش نمى كند. اما يك چيزى نشانش مى دهند.
روانه كربلا شد. رفت ديد در كنار ضريح ابى عبدالله نشسته است و اشك مى ريزد. قريب به اين مضامين ، شايد مى گويد كه آقا! من غلط كردم نفهميدم آقا مرا ببخشيد. رفت ديد او در يك حالى است صبر كرد مناجات او با ابى عبدالله تمام شد يا همان لحظه ، او را متوجه خودش كرد خدا مى داند. بالاخره همديگر را ديدند. گفت آقا! من خوشحالم تو به اين حال افتادى و هدايت شدى اما دلم مى خواهد بفهمم قضيه چى بود. اين قضيه از مثال هاى هدايت خاصه است . گفت : آقا قضيه من اين شد كه ديشب از تو جدا شدم و رفتم خوابيدم . در عالم رؤ يا ديدم چند تا هودج ، كجاوه بين زمين و آسمان حركت مى كند. دو تا كجاوه ديدم . دو بانو ، هر كدام در اين هودج ها نشستند پرسيدم : اينها كى اند؟ گفتند: يكى از اين ها فاطمه زهراست عليها السلام و يكى خديجه كبرى عليها السلام است . گفتم كجا مى روند؟ گفت شب جمعه است زيارت حسين عليه السلام . بعد مى گويد: ديدم كه كاغذهاى كوچكى از آن هودج ها به زمين مى رسد. برداشتم يكى از آنها را خواندم ، ديدم نوشته شده كه فاطمه زهرا عليها السلام هر كسى را كه شب جمعه ، حسين عليه السلام را زيارت كند، از آتش جهنم امان مى دهد.
آقايان ! اولين شب جمعه ماه رمضان است . بياييد نيت بكنيم صادقانه . شعار نمى دهيم . به نيابت از شهدا به نيابت از امواتمان به نيابت از يك عده شيعيان امير المؤ منين كه هيچ كس آنها را ياد نمى كند. به نيابت از بزرگانمان ، مجتهدين مان ، علماءمان ، اساتيد مان ، ذوى الحقوق مان اولين شب جمعه آقا را زيارت كنيم . (السلام عليك يا ابا عبدالله ).

فهرست / پاورقی