امام حسين و ياران عليهم السلام (4)
السلام عليك يا ابا عبدالله .
به خاطر دنيا امام حسين عليه السلام را كشتند. آن خبيث مى گويد كه من بخاطر جايزه ، وعده وعيدهاى ابن زياد؛ اى خدا چطور اين مصيبت ها را بگويم ؟ آخر دلم نمى آيد. گفت : سر نازنين آقا را حمل مى كرديم كه روبروى دير راهب ، رسيديم . راهب بيرون آمد و گفت : اين سر كيست ؟ يك لحظاتى اين سر را در اختيار من بگذاريد. گفتيم : آن كس به ما وعده داده جايزه بدهد، اگر بفهمد كه اين سر را در وسط راه به كسى داده ايم ، آن جايزه را به ما نمى دهند. راهب گفت : چقدر مى خواهند بدهند؟ يك مبلغى را معين كردم گفت من اين مبلغ را دارم و به شما مى دهم . بعضى ها گفتند كه همه دار و ندارش همان بود.
ببين راهب نصرانى يك نور، ديد عاشق شد. حالا ديگر چه خيرى كرده بود؟ نمى دانم . اين اسما مسلمان بود، به خاطر دينار و درهم امامش را كشته بود. رفت كيسه طلا و اشرفى ها را آورد و به آن خبيث داد، سر مقدس را گرفت و برد گذاشت كنار سجاده اش . گفت : من نمى دانم تو چى هستى ؟! اما نور دارى . عطر دارى . خودت را معرفى كن ! يك دفعه آقا خودش را معرفى كرد. من دلم نمى آيد بگويم . البته آن راهب ، اولين شخص نبود بلكه اين سر نازنين ، ماءموريت داشت و چند تايى را در راهها گلچين كرد. يهودى ، مسيحى ، مسلمان مى كرد. بعد آن خبيث وقتى كه با شادى آن سكه ها را دريافت كرد. دستش را داخل كيسه برد، كه آنها را تماشا كند، ديد آنها مبدل به سفال شد. ديگر طلا نيست .سفال است . در آورد ديد كه سكه هر دو طرفش مطلبى نوشته شده است . در يك طرف سكه هاى سفال شده نوشته شده و لا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون (36) در طرف ديگر نوشته : و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون (37)

آنوقت روايت داريم كه يك وقت راوى مى گويد: ديدم سر نازنين قرآن مى خواند. اين قرآن خواندن آقا يك دفعه دو دفعه نبوده است . نزديك رفتم ديدم كه لبهاى نازنين حركت مى كند، مى گويد: و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون

فهرست / پاورقی