امام حسين و ياران عليهم السلام (13)

ابا عبدالله آمد و سر حر را به دامن گرفت . دستمال به سرش بست . حر چشمهايش را باز كرد. با زبان حال گفت : آقا مى دانستم تو آقايى . شنيده بودم . ولى ديگر نمى دانستم كه دستمال به سرم مى بندى . عزيز زهرا! شما مى دانيد كه من ، مصيبت و مكشوف نمى توانم بخوانم . فقط يك جمله مى گويم . دل شيعيانت سوخته است و آن اينكه دستمال به سر حر بستى ولى كسى نبود بيايد بالاى سر تو.

فهرست / پاورقی