امام حسين و ياران عليهم السلام (35)
در آستانه شب هاى قدر قرار مى گيريم . امروز از خودم پرسيدم براى شب قدر چه كار كردم . آقا ميرزا جواد آقا ملكى (ره ) مى فرمايند: يك سال قبل از شب قدر به فكر شب قدر باشيد. خودم را مى گويم ، دو شب مانده به شب قدر و الله هيچ كارى نكرده ام . هيچ خاكى به سرم نكردم . چه كار كردم ؟ هيچى ! در آستانه شهادت حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام هستيم . چه قدر اين ها مظلوم هستند. اميرالمؤ منين چقدر آقاست . در يكى از جنگ ها داريم كه معاويه آب را به روى اصحاب اميرالمؤ منين بست . آب را بست . اين ملعون ها مثل اينكه به يك شيوه خانوادگى آب را مى بستند. اصحاب آمدند كه اين ها آب را بستند. حضرت يك خطبه مهيجى خواند. هر كس ‍ براى مبارزه عازم شد؛ شمشيرش را از غلاف در مى آورد و غلاف شمشير را مى شكست . در عرب ، غلاف شمشير را شكستن كنايه از اين بود كه اين شمشير يا بايد با سر دشمن بشكند و ديگر به غلاف نتواند برگردد، يا اين كه صاحبش بميرد. يعنى هر كس غلاف را مى شكست و مى رفت ، خيلى مهم بود. داريم كه بعد از آن خطبه اميرالمؤ منين ، خرمنى ، تلى از غلاف شكسته بوجود آورد. اين ها مثل شير غضبناك حمله كردند. در چند لحظه آب را گرفتند. آمدند و به اميرالمؤ منين عليه السلام گزارش دادند كه آقا! آب را گرفتيم اجازه مى دهيد حالا ما آب را به روى اينها ببنديم ؟ آقا فرمود: ما معاويه نيستيم ! اين كار ما نيست . اين كار از ما بر نمى آيد. يك چيزهائى از يك سرى آدمها اصلا بر نمى آيد. حضرت مسلم عليه السلام پشت پرده نشسته بود. هانى (ره ) فرمود: من هر وقت گفتم : اسقونى تو بزن و ابن زياد را بكش . گفت : اسقونى ديد اصلا حضرت مسلم عليه السلام تكان نخورد گفت : ويلكم اسقونى . باز تكان نخورد. شما مى دانيد كه آن روز پشت پرده خيلى ساده بود بزند گردن آن پليد را كه در دامنش بيفتد. اما مى دانيد با اين حال ، نهضت ابى عبدالله آن قدر ضد تبليغ مى شد كه بعد از هزار و چهارصد سال مى گفتند: اينها تروريستند. مكتب اين طور برق نمى زد. اين طور تلاءلو نمى كرد كه حتى كفار، اين هيهات من الذله امام حسين عليه السلام را ترجمه مى كنند، مى گويند، مى نويسند و لذت مى برند. يك كارهايى از يك آدمهايى بر نمى آيد. اميرالمؤ منين عليه السلام نمى تواند آب را ببندد. يزيد مى تواند ببندد، معاويه مى تواند ببندد. آن وقت يك نفر از شيعيان كه يك شاعر بزرگى بود مى گويد: من نشسته بودم و فكر مى كردم كه آقا! يا اميرالمؤ منين ! شماها چقدر بزرگ هستيد. پيغمبر مكه را ترك كرد دشمنان خونى او در مسجد، الحرام جمع شده بودند. چشمشان داشت از حدقه بيرون مى آمد. يكى اشان رفت در مسجد ايستاد. جراءت نمى كنند حرف بزنند. نفسها در سينه ها حبس شد. يكى اشان به نمايندگى بقيه بلند شد و گفت : تو كريمى ! پسر مرد كريمى ! ما هم خيلى تو را اذيت كرديم الان هم در يد تو هستيم . مى توانى بكشى ، مى توانى عفو كنى . كلام اين مرد تمام نشد كه مى گويند: اشك در چشمان نازنين پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حلقه زد. يك نگاهى كرد فرمود: (اذهبوا انتم الطلقا) همه تان آزاديد. آن وقت اين مى گويد: آب را باز نمى كنيم . اين شاعر مى گويد من فكر كردم و از زبان اميرالمؤ منين ، شعر گفتم . شعر اين است
ملكنا و كان العفو منا سجية
مى فرمايد: ما هم زمامدارى كرديم عفو كرديم ، اغماض كرديم به شماها كه رسيد زمين را از خون بچه هاى ما سيراب كرديد. همان شبى كه آن شعر را گفته بود يك نفر در خواب اميرالمؤ منين عليه السلام را مى بيند. مى گويد: شما كه اين قدر آقايى ، دشمنانتان با شما چه كردند؟ فرمود: برو از آن شاعر بپرس ! آمد و به آن شاعر گفت . اين شاعر هم گريه بلندى كرد و گفت كه من هم ديشب در اين فكر بودم و اين شعر را گفتم . اينجا آب را نمى بندند. آن وقت در كربلا سرباز دشمن مى آيد. امام عليه السلام به او مى فرمايد: آب بخور! به اسبت هم بده . مى گويد: بلند شدم آب بخورم ، هيبت آقا من را گرفت ، دستهايم لرزيد و دهانه مشك كج شد و ريخت . از جا بلند شد؛ دستان مباركش را آورد و دهان مشك را گرفت و فرمود: راحت آب بخور!
به دشمن آب مى دهند اما آن طرف به شش ماهه آب نمى دهند. فرق اين مكتب ها اين است .
يكى از علماى تهران كه از دنيا رفته (ره ) يك چيزى براى من گفته است . روضه من اين است . من نمى توانم روضه شش ماهه را باز كنم مى دانيد چرا؟ براى اين كه نمى توانم حضرت زهرا عليها السلام را داغدار كنم . غصه هايشان را تازه كنم . آن عالم از دوستش نقل مى كرد كه گفت : در همين تهران ، بچه شش ، هفت ماهه اى داشتيم . نصف شب گريه كرد بيدار شديم . اين در بچه ها طبيعى است . گريه مى كنند بيدار مى شوند، دوباره آرام مى شوند. اما ديديم اين دفعه مثل هر بار نيست . هر چه كرديم بچه آرام بشود، آرام نشد. مادرش بغل كرد، من بغل كردم اما بچه آرام نشد. فصل تابستان بود ديديم ظاهرا ايرادى در بچه نيست . گفتيم شايد يك گزنده اى ، حشره اى در لباسهايش است . بچه را لخت كرديم . لباسها را بررسى كرديم . ديديم چيزى نيست ! بچه گريه را ادامه داد تا وقتى كه ديديم ديگر بى حال شد. از حال رفت . ديگر حال نداشت گريه كند. گريه كردن نيرو مى خواهد. خودمان هم در حال گريه بوديم كه به مادرش گفتم : بچه را به درمانگاهى ، جايى برسانيم . لباس پوشيديم بچه را بغل كرديم و آمديم كه برويم سر راهمان ميز بود. روى ميز يك ليوان آب بود. ديديم اين بچه به طرف آب خم شد (گريه استاد)، زبان ندارد بگويد: من تشنه ام !.

قربان شش ماهه ات ابى عبدالله ! شش ماهه نمى توانسته حرف بزند. نمى توانم بگويم چه شد؟ آقا يك وقت يكى از اولياء را ديدم . امام زمان ديده بود. آدم كوچكى نبود گفت : يك نفر يك موهبتى به او رسيده بود. گفت بعدا كشف كرديم ، در اثر اين بوده است كه شب ، ياد شش ماهه كرده بود و خيلى هم گريه كرده بود. به او يك چيزهائى داده بودند. اگر شش ماهه مى گوئيم ؛ از نظر عاطفى است كه مى گوييم شش ماهه و از اين كلمه استفاده كنيم . اهل بيت عليهم السلام بزرگ و كوچك ندارند. خدا را به همين شش ماهه قسم مى دهم ، امشب حوائج همه شيعيان را برآورده كند، به خدائى خدا قسم اين قدر مقرب هست كه قسم مى دهم . بى حساب نيست . اينقدر عزيز است ! اينقدر آقاست ! منتها من نمى توانم بگويم چه شد؟ چون چراغها را خاموش كرديد فقط يك نكته بگويم . خدايا! تو شاهدى كه در وجود من در روحيات من اين را قرار ندادى كه بتوانم بگويم . خدايا شاهدى ! نه اينكه مى توانم و نمى گويم نه ! نمى توانم ، نمى توانم . فقط يك نكته عرض مى كنم كه روز عاشورا، ابى عبدالله عليه السلام خيلى مواضع سختى ، مواقف سختى داشت . و چندين مصيبت بزرگ داشت اما اى شيعيان ! در اين مهديه در اين فضا اين را به خاطر بسپاريد؛ يك وقت خودت حال داشتى در يك گوشه اى با اين جمله براى خودت مى توانى روضه خوانى كنى ؛ هيچ نداريم كه در اين مواقف سخت ، از غيب به آقا چيزى گفته باشند. اما در مورد اين شش ماهه عليه السلام به آقا از بالا تسليت گفتند (گريه شديد استاد و حضار.) خيلى حرف است ها. خدايا! اگر من بگويم تو به اين ناله ها توجه نمى كنى سوء ظن به تو است . امام حسين عليه السلام درياى صبر است اما ببين چى شد كه دارند به درياى صبر هم تسليت مى گويند. مى دانيد چى شد؟ ظاهرا بچه روى دستش بود صدا آمد حسين جان ! درست است . عزيز است ، خيلى هم عزيز است . اما نگاه نكن اگر او را زمين بگذارى و يا از خودت جدا كنى بى سرپرست مى شود نه ! خيلى محبت آميزندا آمد كه : (دعه )؛ رهايش كن . چرا؟ (فان له مرضعا فى الجنة ) در بهشت او را شير مى دهند.

فهرست / پاورقی